شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جنگ نابرابر

   

آدمیزاد آنقدر پیچیده است که گاه از درک ساده ترین رفتارش درمی مانی. دلیل بعضی کارهایم را سالها بعد درمی یابم. این پیچیدگی چنان با بی نظمی طبیعت درهم آمیخته که گیجی و گنگی، غالب ترین و صادقانه ترین حسی ست که در این روزها پیروزی اش را در جنگ نابرابر با من پذیرا نیستم. در این کشاکش بی پایان، آنچه ناممکن نمی نماید بهم ریختن همه ی مفاهیمی ست که روزگارت را بر آن بنا نهاده بودی.

از طرفی محکوم به بودنی، به شب را روز کردن، به باور صبح و کوشش بی وقفه ای در تمیز دادن امروز از همه ی آنچه که پشت سر گذاشته ای. منی که از درک خویشتن عاجزم چگونه می توانم معنی رفتار دیگری را دریابم؟ به کنه احساس کسی پی بردن، عیار صداقت گفتار او را سنجیدن، انگیزه ی رفتار او را دریافتن ... دامی ست که خواه ناخواه در روابطت گرفتارش می شوی. حتی اگر بخواهی فلسفه ی زیستنت را بر ساده انگاری هم بنا کنی در می یابی که این پیچیدگی ها و کج فهمی ها و نفهمیدن ها در ساده ترین مفاهیم هم جاخوش کرده اند.

سرافکنده ای از اینهمه گیجی. سر خورده ای از اینهمه ویرانی و برهوتی که پیش رویت گسترده است و آگاهی نام دارد.

چشم ها را می بندم. گوش ها را با دستهایم می گیرم و با فریاد خیل عظیم بی نظمی ها همصدا می شوم.

عاشق معاصر

مرد : چطور دلت میاد من اینجا خسته و گشنه کار کنم تو اونجا بخوابی؟

زن : دلم که نمیاد ولی بعد از ناهار این خستگی دو برابر میشه. بیام پیشت باهات همدردی کنم؟

مرد : ای جانم... دردی و درمان نیز هم!

زن : درد که نیستم خدایی. حالا مونده تا درد بشم.

مرد : دوست داری بشی؟

زن : اگه بتونم درمونشم باشم، آره. چرا که نه؟

مرد : من همیشه دنبال درد بی درمونم.

زن : پس سراغ خوب کسی اومدی!

مرد : می دونم

زن : نه. اونقدری که باید نمی دونی. اما... خودمونیم اونقدری که نباید هم می دونی.

مرد : بازم می دونم.

زن : ...

مرد : ...

...

مدیون

سی و یک ساله است اما... اما من دیگر نوزده ساله نیستم.

به ناچار تاوان این سالها را سالهای بعد خواهند داد . نه.. نه... نه ! این برف را سر باز ایستادن نیست. چنان می بارد که وسوسه ی ساختن آدم برفی  هر صبح وجودت را فرا می گیرد. می سازی اش با این باور که بهار از راه می رسد و آبش خواهد کرد. اما ... نه ... این برف را سر باز ایستادن نیست.

نوزده ساله نیستم .... نه جان زیان دیدن دارم و نه یارای دادن تاوان. امان! امان از وسوسه ی آدم برفی!

 

یک کتاب یک حرف نگفته 10

هیچ چیز از آن انسان نیست

هرگز

نی قدرتش، نی ضعفش

و نی دلش حتی

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است

 آن را له می کند

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است

هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست...

....

نمایشنامه ی خرسهای پاندا؛ به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد، همه ی کوشش خود را به کار گرفته است تا چیزکی خلاف آنچه این شعر می گوید ابراز دارد.

نفی تسلیم و عدم اختیار همان است که نویسنده در صدد بیان آن است. لحن، گیرا و موجز است. اتفاقها تازه اند و خواننده را یادآور هیچ لحظه ی مکرری نیستند. مرد داستان با حادثه ی نرمی روبروست که پایانی بر بیهودگی هایش است و زن داستان انگار از ابتدا تکلیفش با همه چیز و همه کس معلوم است. تنها در پی کسی ست که از بودن و شدن رهایی یابد.

اینکه ماتئی ویسنی یک این نمایشنامه را تحت تأثیر فلسفه ی شرق و تناسخ و این حرفها نوشته شکی نیست اما آنچه در این اثر ستودنی ست خلق لحظاتی ست که مخاطب را با حقیقت بودن روبرو می کند.

 

زمزمه می کنم

گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه ی اول چاپ کنند

و آن ها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی

 

از تجربه ی عشق پشت پرده

از بازی نقش عاشق کلاسیک خسته شدم

می خواهم صحنه ی تئاتر را بالا ببرم

نمایشنامه را پاره کنم

کارگردان را بکشم

و مقابل همه ی مردم اعلام کنم

که من عاشق معاصرم

و به رغم کراهت این قرن، معشوق من تویی

می خواهم مجلات اعتراف کنند

که من بزرگ ترین آنارشیست قرنم

این بهترین فرصت است

که با تو در یک عکس باشم

تا عاشقان صفحه های جنایی-عشقی بخوانند

که معشوق من تویی...

طاعون زده

... و شادی التهابی است که لذت بردن از آن ممکن نیست.     

پارادوکس زمستانی

طعم تازه ای دارد اینکه دارم مزمزه اش می کنم. مثل یک خواب زمستانی ست توی گرگ و میش اردیبهشت.

خلسه ی بی نظیری دارد. زمان را گم می کنی و مکان اصلا برایت مهم نیست. توی خواب و بیداری پتو را تا زیر چانه ات بالا می کشی و از اینکه لازم نیست به هیچ چیز فکر کنی لبخند می زنی. چشمهایت از لهیب آتش می سوزند و گونه هایت از گرما گل انداخته اند. پلکها را برهم می نهی و انگار می کنی که از هوش رفته ای. پشت پنجره ابرهای بهاری بی مهابا باریدن گرفته اند و تو از این همه نشئگی که در خلاء گرفتارت کرده شادمانی.

معلق

کدام گزینه را دوست دارید؟ اصلا هیچ کدام را دوست دارید؟

 

الف

شلخته راه رفتنش را دوست دارم در هیئت مردی که برایم ناشناخته است؛ کتی که قالب تن نیست با پاهایی که در کفشها گویا لق می زنند و شال گردنی که از زیر کت نا مرتب و نامتقارن بیرون زده است به سرعت از کنارم رد می شود و من با خود می اندیشم چه چیز این شلخته برایم دوست داشتنی ست؟

 

ب

کاش من آن شال گردنی بودم که وقت رسیدن بی حوصله به جارختی می آویزی اش و وقت رفتن با عجله بین یقه ی بلوز و بارانی ات جایش می دهی بی آنکه بدانی بطور مساوی از دو بر شانه هایت آویزانند یا نه؟ 

دیالوگ پرانی 3

بهروز کنج اتاق کز کرده و به رسم جاهل ها زانو به بغل گرفته :

خدایا! چه جوری شد که این جوری شدو ولش.... یه راهی جلو پام بذار که یه جور دیگه شم... یه جورِِ جور ... یه جورِِ خوب!           

اشتیاق

دلم می خواست خدا مثل زنی بود جوان و زیبارو؛ هر شب رو به آینه می نشست، شانه به زلف می کشید و سرمه به چشم، و در انتظار مرد رویاهایش تا صبح نمی خوابید.

 

                                      

کشاکش بی پایان

با تنی آزرده از فشارهایی هرزه یا نوازشهایی از سر خامی و بلاهت و روحی کوفته و زخم خورده از اینهمه تکبر و خودستایی، از بزرگ بینی ها و بزرگ نمایی های نخ نما شده در آستانه ی حرمی هستم که گوئیا امامزاده ای است از نوادگان محمد، از برادران فلان و پسران بهمان... گامی به جلو می نهم با پای راست و با گام بعدی پنجه در ضریحش می افکنم. سر می سایم به آن آهن سرد و زل می زنم به مکعبی پوشیده با لفافی سبز، قرآنی گشوده، سکه ها و اسکناسها غرق در نور لاله های آبی دل می سپارم به صدای اذان و لب می گشایم که حرفی بزنم که حرف باشد. دعایی، آرزویی، اشکی، آهی...نه... خبری نیست که نیست. نه دعایی به یادم می آید و نه آرزویی از خاطره ام می گذرد، اشک شاید به لحاف سرد شبانه عادت کرده و آه که در هزار توی وجودم پیچیده و برنمی آید.

براستی از چه باید گفت؟ زیر لب اعتراف می کنم: دیگر از من گذشته است. باید میدان را خالی کرد و به دیگری سپرد. باخته ای با همه ی دنیایت!

نمی دانم اما چه سرّی در دل این تقدیر نهفته است و چه جذبه ای در این کشاکش بی پایان دلبری می کند که ... مشتم از ضریح باز می شود، حرم را رها می کنم، پاشنه ی کفش ها را ور می کشم و توی خیابان سرازیر می شوم.

 

                                      

یک کتاب یک حرف نگفته 9

حسین سناپور را از یکی دو کتابی که از او خوانده ام می شناسم و شاید بشود گفت به جزء ویران می آیی هیچ از او نمی دانم. اهمیتی نمی دهم به اینکه متولد 1339 است و از سال 63 شروع به نوشتن نقد داستان و فیلم و گاهی فیلمنامه های کوتاه کرده و تا هفت سال به روزنامه نگاری در بخشهای ادب و هنر در روزنامه ها ادامه داده و اولین کتابهای چاپ شده از او داستانهای بلندی برای نوجوانان بوده که برنده ی جوایزی هم شده اند. اینکه دو مجموعه داستان در سالهای 83 و 84 از او منتشر شده و چندین کتاب غیر داستانی در زمینه ی داستان نویسی و مجموعه مقالاتی درباره ی هوشنگ گلشیری. به اینکه اهل شاعری هم هست و داستان نویسی تدریس می کند هم همین طور.

رمان ویران می آیی اول بار در سال 1382 توسط نشر چشمه چاپ شده، نامزد جایزه های بنیاد گلشیری و یلدا می شود و تا سال 87 چهار بار به چاپ می رسد. من چاپ پنجم این کتاب را- زمستان 88- می خوانم و تلخی بی حد و مرزی در جانم می نشیند.

راستش وقتی به بخش چهارم رمان با نام "سنگی به نام همه ی دخترهای آبان 53" می رسم ناخودآگاه به یاد مرضیه می افتم. مرضیه، شخصیت اصلی داستان کوتاه مرا ببوس از مجموعه داستان نوبت عاشقی نوشته ی محسن مخملباف است. این کتاب را سالها پیش خوانده بودم و داستان را کاملاً به یاد داشتم. شاید کسی که هر دو کتاب را خوانده باشد از ربط این دو داستان خنده اش بگیرد یا اگر باد به گوش نویسنده هایشان برساند که کسی داستانشان را به داستان دیگری شبیه دانسته و مثلاً آقای سناپور بفهمند که کسی با خواندن ویران می آیی و با برخی خصوصیات فردوس به یاد مرضیه ی مرا ببوس افتاده با خودش بگوید: بچه های این دوره زمانه چه جفنگیات که بهم نمی بافند؟!!!

اگر این طور است من از اینکه ذهن ناخودآگاهم سراغ شخصیت یک داستان دیگر رفته عذرخواهی می کنم. ولی چاره نیست. ذهن ناخودآگاه به سالها پیش حوالی سالهای 75-76 رفته و داستانی را به یاد آورده که محسن مخملباف اول بار در سال 1369 توسط نشر نی منتشر کرده است.

مرضیه یک دختر احساساتی است که در رشته ی ادبیات تحصیل کرده و ذهنش انباشته از قطعات ادبی و شعرهایی چون کوچه ی فریدون مشیری است. مرضیه عاشق مصطفی که یک چریک ضد رژیم پهلوی است می شود و بی خبر از بازیهای سیاسی و بدون اینکه از اتفاقات سیاسی دور و برش سر دربیاورد فقط به خاطر عشقی که به مصطفی دارد اسیر ساواک می شود و در زندان هم به خاطر اصرارش در دیدن مصطفی و اینکه بند را با بلند بلند حرف زدن و آواز خواندن بهم می ریزد کشته می شود. مرضیه با اصرار ساده دلانه اش در رسیدن به مصطفی تبدیل به شخصیت مبارزی می شود که زندانیان هم بندش را تحت تأثیر قرار می دهد و در آنها بدون آنکه بخواهد شور و انقلاب تازه ای ایجاد می کند.

اما فردوس رمان ویران می آیی دختری از نسل بعد از مرضیه است. کسی که در دوران بعد از انقلاب بزرگ شده، سواد زیادی ندارد، ساده است و کودکانه می اندیشد. از خانه و خانواده اش دلزده است و در گریز از همین دلزدگی ست که با روزبه آشنا می شود. روزبه یک جوان دانشجو است که در فعالیتهای سیاسی دانشجویی شرکت دارد. اهل کتاب و مطالعه است و مثل آدم بزرگها فکر می کند. نقطه ی اشتراک فردوس و مرضیه در بی خبری شان از دنیای واقعی اطرافشان است. یک جور ساده دلی کودکانه که علت اصلی جذبه شان است. اینکه در نگاه اول آنقدر حساس و بی دست و پا جلوه می کنند که باید توسط مرد داستان حمایت شوند اما همین حساسیت و همین بی دست و پایی سر از زندان و شکنجه درمی آورد و یکی به شهادت می رسد و دیگری بعد از عذابهایی که می کشد دیگر گونه به جامعه پس داده می شود. مرضیه به یک مینی کاریزما در میان زندانیان سیاسی تبدیل می شود و فردوس از روزبه جلو می افتد. هر دو داستان قصه ی تلخی را روایت می کنند که البته تلخی ویران می آیی بیشتر است. چرا که آخر داستان مرا ببوس توسط حسن یکی از زندانیان بندی که مرضیه در آن اسیر است و البته مسئول مصطفی هم بوده روایت می شود. حس پیروزی با از دست دادن جان در راه معشوق و نوعی احساس آزادگی در پایان داستان با خواندن ترانه ی مرا ببوس که هم عاشقانه است و هم انقلابی خواننده را دچار یک نوع شیرینی تلخ می کند. همان حسی که شنیده ایم در پیروزی علیه باطل به آدمی دست می دهد؛ لذت برنده شدن با تحمل رنج بسیار.

... و اما ویران می آیی شیرینی را از یادمان پاک می کند. همه اش تلخی است. بازگشت فردوس به دنیای بیرون از زندان و درک تازه ای از محیط اطرافش، فراموش کردن دغدغه های گذشته و رویا شدن همه ی آنچه که قبل از زندانی شدن ازشان لذت میبرده و ورود به دنیای آدم بزرگ ها ... پایان کودکی.

ویران می آیی حکایت نسلی که رنجی بی شائبه برده و طعم پیروزی را برایش از گذشته های حالا دیگر دور نقل کرده اند.

در پایان داستان جای روزبه و فردوس عوض می شود. حالا این روزبه است که گمشدگی خود را به واقع پذیرفته و گم کرده راه به دنبال فردوس راه می افتد. اما براستی فردوس به کجا می رود؟ به جایی که از آن آمده که هرگز باز نمی گردد.

 ویران می آیی به قدر کافی تلخ هست. کاش مراببوس را نخوانده باشید تا با یاد آوری اش و پیدا کردن شباهت هایی میان فردوس و مرضیه کامتان تلخ تر نشود و با مرور اینکه نویسنده ی مجموعه داستان نوبت عاشقی حالا خود چقدر از آنچه در اواخر دهه ی شصت نوشته را هنوز هم قبول دارد، خاطره ی طعم تلخ و شیرین پیروزی را که برایتان نقل کرده اند مخدوش نکنید.

 

 

 

دیالوگ پرانی 2


ما که غم آخر نداریم... ایشالا غم آخرت باشه!

یک کتاب، یک حرف نگفته 8

قناری باز دومین اثر منتشر شده از حامد اسماعیلیون بعد از کتاب " آویشن قشنگ نیست " مرا امیدوارتر می کند به حضور نویسنده ای که می تواند خودش باشد بی آنکه مدعی تفاوتی باشد که براستی داراست.

قناری باز مجموعه داستانی است شامل 8 قصه که برخلاف کتاب اول نویسنده، داستانها بهم مرتبط نیستند و هر کدام روایت گر حال و هوای خاص خود هستند. واین حال و هواها چنان از هم متفاوتند که گویی هر کدام در یک برهه ی زمانی خاص و جدا افتاده از زندگی نویسنده نگارش شده اند. اما می شود گفت همه ی قصه ها دارای یک حس مشترک یعنی حسرت هستند. حسرت از دست دادن کسی، چیزی، زمانی و حتی عمری. به جزء قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، باقی همه از نثر قابل قبول و گهگاه جذابی برخوردارند. قصه ی قناری باز از روزگاری حکایت می کند که لابد نویسنده فقط باید شنیده باشدشان. بیشتر با حس راوی درگیر می شویم و چیز زیادی از حس و حال شخص اول داستان دستگیرمان نمی شود. از دور دستی بر آتش زدن است و پی بردن به اینکه آدم هایی هستند که تنها کلیتشان برایمان آشکار است و از جزئیات روحشان درکی نداریم.

قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، به نظرم غلوآمیز آمد و بیشتر شبیه یک ضرب المثل است برای درک عمیق یک بی توجهی...

چیزی میان گلدانها نثر متفاوتی با بقیه ی داستان ها دارد و در لفافه گویی را ترجیح می دهد به طرح موضوع به طور واضح و روشن.

قصه ی چهارم هم تقزیباً غلوآمیز نوشته شده و ناآگاهی نسل امروز از جوانان ابتدای انقلاب و جنگ را خیلی خیلی رو بیان می کند.

راستش دو قصه ی آی عشق... و حسین حسینی، جمعی از گروهان تخریب، به علت غلوی که دارند سطحی به نظر می آیند و قصه ی چیزی میان گلدانها به دلیل لفافه گویی، عمق موضوع بیش از حد خودنمایی می کند. و شاید برای همین است که این سه قصه را کمتر از بقیه دوست دارم. قصه ی شهرک مروارید هم مثل قناری باز از تجارب نویسنده نیست بلکه دیده ها و شنیده هاست. دیده ها و شنیده هایی که عمیقاً درک نشده اما همه ی سعی اش را بکار گرفته تا بدرستی تعریفشان کند. و هاین همان چیزی است که در این دو قصه برایم قابل تحسین است.

باید اعتراف کرد که حامد اسماعیلیون قادر است راوی داستانهایش را یک زن انتخاب کند. می شود گفت تا حد مورد قبولی به روحیات زنانه آشناست و می تواند طوری بنویسد که وقتی می خوانیشان مطمئن باشی راوی زن است.

دو قصه ی عصر تابستان و اتاق قرمز خیابان پشتی بسیار حسی و ملموس تعریف شده اند و به نسبت قصه های دیگر استخوان بندی محکم تری دارند. می توان گفت یک خاطره نویس موفق دارد از دوران نوجوانی و تحصیلش سخن می گوید. حتی با اینکه راوی داستان اتاق قرمز خیابان پشتی یک زن است و مطمئناً از تجربه های خود نویسنده نیست اما از حس و حال درست و قوی ای برخوردار است. حسرت، مهم ترین حسی است که در این دو قصه بروز می کند.

 

... و اما بهترین قصه ی قناری باز، قصه ی نیالا ست. به خوبی پرداخت شده، همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد. یک گردش یک روزه در ییلاق که نه از مبالغه نشانی دارد و نه از پیچیده و مبهم حرف زدن. راحت و صریح و در عین حال بدون هیچ تعصبی حرف دلش را می زند. خواننده را وا می گذارد که خود از صحنه ها لذت ببرد، حسشان کند و نتیجه گیری نماید. از طرفی لابلای استعاره ها و پنهان کاری ها و کنایه ها گم و گورش نمی کند که دست آخر بنشیند و فکر کند که خب منظورش چی بود؟

از بین  هشت داستان کتاب قناری باز، داستان نیالا را به دلیل نثر قوی، موجز و حسی و البته طرح موضوعی عمیق بسیار دوست می دارم و اسماعیلیون را برای نوشتنش تحسین می کنم. داستان عصر تابستان را به دلیل نثر روان، بی پرده و صمیمی اش دوست دارم یکبار دیگر بخوانم. اسماعیلیون خوب فکر می کند و برای بیان افکارش تقریباً موفق است. با باورهای این نویسنده اگر آشنا شوید چیزکی نصیبتان خواهد شد که ارزش دوباره خواندن می دهد به قصه هایش.

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم

خیلی ناراحتم ؛ نظرات پست پیاده روی پاک شد به اشتباه.....

جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت اول

به آنها که حوصله دارند... به آنها که علاقمند ادبیات هستند... به آنها که کرم کتابند... به آنها که خیال برشان نداشته که با خواندن نوشتن یادشان می رود... به آنها که مدعی نوشتن هستند  پیشنهاد خواندش را می نمایم.

با کمال احترام ؛ یک خواننده ی بی هنر

درباره ی جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

به یاد دارم 3(پیاده روی)

دریا همیشه یادآور روزهای آخر است... لحظه های دل کندن... بی مهابا دست بر شانه ی روزگار می گذارم و با پاهای برهنه ام بر شنهای نرم ساحل از خودم ایز. و انگار می کنم که قد کشیده ام و چنگ بر پریشانی هایش زده ام. غافل از یک جفت پای بازیگوش،  فرو روفته توی شنها تا همسفر خیالاتم شود و سرنوشت را به بازی بگیرد.

دم سرنوشت هم گرم که به اندازه ی یک پیاده روی، رخصت خیال می دهد و لذت رها شدن در امنیت یک عشق.


روز تولد 2

...

 

و دریچه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

دیالوگ پرانی 1

حسام نشسته روی چهارپایه در حالیکه ملحفه را به دور کمرش پیچیده : اما سارا، هیچ مردی حاضر نیست آبرو و شرفش رو فدای زن و بچه و عشقش بکنه...

سارا که دارد از زیر زمین خارج میشود سر برمیگرداند و از بالای پله ها جوابش می دهد: اما این کاریه که همه ی زنها می کنن.

قمار

وجودم را از همه ی آنچه که به آن می بالیدم تهی می کنی و در اتاق آینه به دام می افتی؛ بی آنکه بدانی تو فقط تو نیستی... که هر آدمی از آن زمان که مدعی انسانیت می شود سمبل حس ها و باورها و تجربه هاست و تو پشت پا می زنی به همه ی باورها و جذب منی می شوی که دیگر من نیست.

زمستان می رود و رو سیاهی برای زغال می ماند ؛ لابد! اما با دل سوخته ی من چه می کنی که چون ققنوسی از دل خاکستـر هنوز گرمش هوای پریدن دارد؟ با دل سوخته ی من...که نه زمستان می داند و نـه بهـار ...که مـادام در شدن و بودن است و تو همه ی پیروزی ها را به شکستی مفتخر می سازی، کیفمان را کور می کنی، حالمان را می گیری بی آنکه بدانی تو دیگر تو نیستی.

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان